#احساس_آرام_پارت_167
_دخترم! ساعات کاری تو خیلی زیاد شده، کار کردن زیاد تو کارگاه ممکنه به ریه هات آسیب بزنه، کار بهتری سراغ نداری؟!
شیرین نگران از اینکه مهتاج خانم قصد اخراج کردنش را داشته باشد گفت:
_نه به خدا، تو رو خدا خانم اخراجم نکنین، من به این کار احتیاج دارم خواهش می کنم من رو...
_دخترم من نمی خوام اخراجت کنم، فقط می بینم که داری به خودت آسیب می زنی، سعی کن کار بهتری پیدا کنی ولی تا اون موقع تو یکی از بهترین اعضاء اینجایی و من اخراجت نمی کنم، ولی واقعا این کار مناسب دختر حساس و ظریفی مثل تو نیست، رنگت پریده و زرده، اینطوری که تو کار می کنی تا یک ماه دیگه از پا میافتی عزیزم.
شیرین سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
_مجبورم خانم، باید خرج دانشگاهم رو در بیارم، هیچ خرجی که نداشته باشم باید شهریه ی ترم بعد رو از الان آماده کنم، می دونم خوب کار نمی کنم ولی شدیدا به این کار نیاز دارم، خواهش می کنم تحملم کنین.
بغض کرد و با چشمانی اشکی به مهتاج خانم نگاه کرد، چشمان پر از اشک او مهتاج خانم را متاثر کرد و او باز به شیرین اطمینان داد که اخراجش نخواهد کرد و شیرین را با خیالی راحت سرکارش فرستاد، اما از آینده ی این دختر بیم داشت و نگران حال او بود.
شب به دیدن خانواده ی برادر رفت و از مه لقا خواست تا بیشتر هوای دوستش را داشته باشد مه لقا که از تمام اتفاقات زندگی شیرین خبر داشت همه چیز را برای عمه اش تعریف کرد و از او خواست که به شیرین چیزی نگوید.
یک ماه بعد با یک سرما خوردگی ساده، اولین سرفه های خشک و پیاپی شیرین، مهتاج خانم را نگران کرد، ولی شیرین به او اطمینان داد که حالش خوب است و به پزشک مراجعه کرده و فقط یک سرماخوردگی ساده است. ولی در واقع خودش هم می دانست این حالش غیر طبیعی بوده و تا به حال اینگونه سرماخوردگی نداشته است.
romangram.com | @romangram_com