#احساس_آرام_پارت_166

ستاره گوشی را سرجایش گذاشت و به تندی گفت:

_واقعا که...

حرفش را نیمه تمام رها کرد و به اتاقش پناه برد،شیرین هم به محض قطع کردن تلفن چون دلش شکسته بود یک دل سیر گریه کرد چون پدرش پدر همیشگی اش نبود و شاید دیگر هیچوقت آن پدر مهربانش نشود..

کارگاه قالیبافی توسط عمه ی مه لقا اداره می شد، خانمی مسن و بسیار مهربان و خوش رو که در اقتدار و مدیریت زبان‌زد خاص و عام بود.

وقتی مه لقا با او در مورد شیرین صحبت کرد مهتاج خانم با خوش رویی پذیرفت و از فردای آن روز شیرین بعد از دانشگاهش یک راست به کارگاه می رفت و چند ساعتی بافندگی می کرد.

مهتاج خانم از کار شیرین راضی بود و حقوق هر روزش را همان روز پرداخت می کرد. تنها مشکل شیرین دلتنگی برای اعضاء خانواده و به ویژه پدرش بود.

شب ها تا نزدیک صبح مشغول درس خواندن بود چون نمی خواست باعث سر شکستگی پدرش شود.

کار و درس زیاد از شیرین دختری لاغر اندام و رنجور ساخته بود که در نگاه اول به یک دختر بیمار بی شباهت نبود.

روزی مهتاج خانم او را به دفترش فرا خواند و به او گفت:


romangram.com | @romangram_com