#احساس_آرام_پارت_161

_ برات ساندویچ گرفتم عزیزم.

_ دستت درد نکنه. زحمت کشیدی.

مه لقا گازی به ساندویچش زد و گفت:

_ چه زحمتی؟ تو همین مدت کوتاه که از دوستیمون میگذره خوب شناختمت،میدونم ناهار نمیخوری مگه اینکه یکی به زور تو حلقت کنه، دختر اینجوری پیش بری میمیریا.

شیرین لبخند تلخی زد و هیچ نگفت.

مه لقا نگاهی به او انداخت و ادامه داد:

_ از روز اول که دیدمت یه غمی تو چشمای شیطونت بود،می دونم که دختر شیطون و پر جنب و جوشی هستی ولی اینکه چرا انقد آروم و غمگینی رو نمی دونم.

شیرین ساندویچش را باز نکرده کنار خودش گذاشت و گفت:

_درست حدس زدی من تا دوماه پیش دختر شاد و شلوغی بودم ولی الان نه، یه اتفاقاتی افتاد که من برخلاف میلم مجبور شدم دل عزیزانمو بشکنم. نمی گم پشیمونم ولی چون برخورد تندی باهاشون داشتم عذاب وجدان دارم. الانم اینجام. تنها، غمگین، بی شور و شوق.


romangram.com | @romangram_com