#احساس_آرام_پارت_160

-فقط...

فرهاد فقط نگاهش کرد و منتظر ماند حرفش را بزند:

-هووم ...فقط اگر نظرت عوض شد یک زنگ بزن سریع ردی ...

قبل از این که حرفش تمام شود فرهاد خودکاری که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد . ساسان با خنده ای بلند جا خالی داد و از اتاق بیرون رفت .

در را بست و چند لحظه به در بسته خیره شد. او بهتر از هرکس می دانست که فرهاد اهل تفریحات این چنینی نیست، ولی از اینکه می دید دوستش در خود فرو رفته و تمام لحظات خود را فقط به کار اختصاص داده ناراحت بود. دوست داشت برای مدتی هم که شده او را از لاک خود بیرون بیاورد ولی فرهاد مقاوم تر از این حرفها بود.

از وقتی فرهاد پیشنهادش را قبول کرد و آمد کارها خیلی بهتر پیش می رفت. قرار شده بود تا وقتی منزل مناسبی پیدا کند، هم خانه ساسان باشد و ساسان از این بابت خیلی خوشحال بود که بعد از چند سال تحمل تنهایی اکنون بهترین دوستش هم خانه ی اوست...

_ شیرین چرا تنها نشستی؟

شیرین سرش را برگرداند و دوستش مه لقا را دید که به سمتش می آید. لبخندی زد و گفت:

_هیچی همینطوری. منتظر کلاس بعدیم.


romangram.com | @romangram_com