#احساس_آرام_پارت_162

_ شکست عشقی خوردی؟

این را مه لقا با لبخند و کنجکاوی پرسید. شیرین لبخندی زد و گفت:

_ نه، شکست عشقی یکی دیگه شدم

مه لقا با همان کنجکاوی پرسید:

_ یعنی تو...

_آره خواستگاری پسرعموم رو که ظاهرا از بچگی برای هم در نظر گرفته شده بودیم و همه اطلاع داشتن جز من،رد کردم و این باعث کدورت بین دو خانواده شد و پدرم منو طرد کرد،وقتی دانشگاه شیراز قبول شدم خداروشکر کردم،پیش خودم گفتم یه مدتی که جلوی چشماش نباشم دلتنگم میشه و سراغمو می گیره ولی دلتنگ که نشد هیچ خیلی هم خوشحاله که دیگه کنارش نیستم،خرجی هم مامان برام می فرسته،بخاطر همین دنبال یه کار نیمه وقتم که خودم خرج درس و دانشگاهمو در بیارم.

مه لقا با دهانی باز و متعجب لب زد:

_ یعنی پدرت تا این حد مستبد و زورگوئه؟! تو مگه حق انتخاب نداری که بخاطرش اینجوری باهات رفتار می کنن؟

_ بابام نه زورگوئه نه مستبد،همیشه هم منو بیشتر از داداشام دوست داشته ولی من رو باعث و بانی اختلاف بین دو خانواده می دونه و به شدت هم موافق فرهاده و اونو لایق من می دونه نه تنها پدرم بلکه تمامی اعضاء خانواده دوستش دارن، الحق هم پسر خوبیه و نمیشه منکر خوب بودنش شد،ولی من...


romangram.com | @romangram_com