#احساس_آرام_پارت_157
مینا تا خواست جواب پسرش را بدهد آقا وحید خیره به چهره ی پسرش گفت:
_نه بابا. اگه کار مناسبیه و موقعیت خوبی داره و به دوستت اعتماد داری پیشنهادش رو رد نکن. من و مادرت مثل همیشه پشتت رو خالی نمی کنیم و کنارتیم.
_ چی داری میگی وحید، اون سر دنیاست نه بغل گوشمون، من راضی نیستم.
_مامان چه اون سر دنیا باشه چه بغل گوشتون من این پیشنهاد رو قبول کردم، تصمیم داشتم با شیرین برم ولی الان تنها می رم، لطفا مانع پیشرفتم نشین.
_ولی مامان تنها تو کشور غریب...
آقا وحید حرف آخر را زد:
_هرکاری که صلاح می دونی درسته انجام بده پسرم، برو و مطمئن باش دعای خیر من و مادرت پشت سرته، میدونم موفق میشی و ما رو سربلند می کنی.
***
یک ماه بعد فرهاد در حالی که چمدان بزرگش را دنبال خود می کشید به تنهایی وارد فرودگاه شد. ترجیح داده بود در خانه از پدر و مادرش خداحافظی کند و از آنها بخواهد او را همراهی نکنند.
romangram.com | @romangram_com