#احساس_آرام_پارت_156

آقا فرهاد وارد آشپزخانه شد و گفت:

_برای منم یه چای بیار خانم.

دو مرد پشت میز آشپزخانه نشسته بودند، یکی متفکر و مشغول بازی با نمکدان روی میز، دیگری خیره به پسر شاخ شمشادش که اکنون با حالی زار روبرویش نشسته.

_فرهاد بابا، دنیا به آخر نرسیده، گرچه شیرین...

فرهاد حرف پدرش را قطع کرد:

_بابا یه موضوعی بود می خواستم بعد از روشن شدن قضیه ی شیرین باهاتون صحبت کنم، الان وقتشه، حدودا دوماه پیش ساسان دوست دوران دانشگاهم برای شراکت و همکاری به من پیشنهاد کار داد، دوساله تو انگلیس یه شرکت ... تاسیس کرده، می خوام پس اندازم رو تو شرکتش سرمایه گذاری کنم، یه مدتی هم باید برم اونجا و تو شرکت کار کنم چون هم شریکم هم سرمایه گذار هم عضو هیئت مدیره شرکت.

مینا حرف پسرش را قطع کرد:

_یعنی چی مامان جان؟! می خوای بری اون سر دنیا فکر من و بابات رو نکردی؟!

_مامان من که تا آخر عمرم وبال گردن شما نیستم . بالاخره باید مستقل بشم، بهترین موقعیت کاری به من پیشنهاد شد، دوست دارین بشینم اینجا؟!


romangram.com | @romangram_com