#احساس_آرام_پارت_155

مادر آرام صدایش زد ولی فرهاد بی آنکه برگرد گفت:

_خواهش می کنم تنهام بذارین مامان .خودم میام پایین

آقا وحید و مینا خانم به آرامی و نگران اتاق را ترک کردند و در را پشت سرشان بستند. فرهاد کمی در اتاق قدم زد و بعد در حالی که به شدت عصبی بود حوله اش را برداشت وارد حمام شد.

ساعتی بعد مرتب و آماده از اتاقش بیرون آمد و یک راست به سمت آشپزخانه رفت ، در حالی که مادرش را صدا می کرد در یخچال را باز کرد و گفت:

_ناهار چی داشتیم مامان؟!

مینا وارد آشپزخانه شد و جواب داد:

_استانبولی پلو مامان جان. برات گرم کنم؟!

_آره بی زحمت. خیلی گرسنمه.

مینا نگاهی به پسر لاغر و تکیده اش انداخت ولی هیچ نگفت و سرگرم گرم کردن غذا شد.


romangram.com | @romangram_com