#احساس_آرام_پارت_154
از امشب دختری به نام شیرین ندارد و برایش مهم نیست که از این بعد او چگونه زندگی کند و چه همسری اختیار می کند و عملاً دیگر او را نادیده خواهد گرفت.
برادرانش هم هرکدام او را توبیخ کردند که رفتار مناسبی با عمویش نداشته و باعث و بانی شکرآب شدن روابط دو خانواده تنها اوست.
اما فرهاد، او شب را به منزل بازنگشت .فردا و پس فردا هم خبری از او نشد تا اینکه بعد از سه روز با پدرش تماس گرفت و گفت که حالش خوب است و فقط می خواهد مدتی در آرامش و تنهایی به سر ببرد و به محض روبه راه شدن اوضاعش به منزل بر می گردد.
بعد از پانزده روز فرهاد به خانه بازگشت با سر و رویی ژولیده، ریش های نتراشیده، و لباسهای نامرتب.
مادر از دیدنش خوشحال شد ولی اوضاع بهم ریخته ی پسرش اشک به دیدگانش آورد .آقا وحید دست کمی از همسرش نداشت ولی مرد بود و مقاوم تر.
فرهاد سلامی کرد و راه اتاقش را در پیش گرفت مادرش صدایش زد ولی آقا وحید او را به سکوت دعوت کرد و گفت:
_فعلا بذار راحت باشه بعد باهاش صحبت می کنیم .
فرهاد آرام در اتاقش را باز کرد و وارد شد، اولین چیزی که به چشمش خورد تلسکوپ کنار پنجره بود که فقط به امید شیرین جابجایش نکرده بود.
به سرعت به کنار پنجره رفت و با ضربه ای محکم تلسکوپ را به سمتی پرت کرد، از صدای افتادن تلسکوپ وحید و مینا وارد اتاق شدند اول چشمشان به تلسکوپ افتاده و داغون شده خورد و بعد به فرهاد که کنار پنجره ایستاده و چنگ به موهایش می زد .
romangram.com | @romangram_com