#احساس_آرام_پارت_153
از شیرین رو برگرداند و ادامه داد:
_ برای من شما از امروز یک خواهر هستین. نه کمتر نه بیشتر.
دست به جیب برد و سویچ ماشین را بیرون آورد و روی میز کنار دیوار گذاشت و رو به پدرش گفت:
_من پیاده می رم بابا. ماشین رو براتون می ذارم.
سپس رو به آقا سعید ادامه داد:
_عمو جان من به خواسته شیرین احترام گذاشتم شما هم بزارین. چون حتی اگر همین الان جلوی چشمای خودم حرفاشو پس بگیره از نظر من این تصمیم منتفیه و حاضر نیستم با ایشون ازدواج کنم. پس لطفا اونو مجبور به انجام کاری برخلاف میل من و ایشون نکنین.
سپس به تندی و محکم از سالن و خانه ی عمویش خارج شد و حتی وقتی شروین به دنبالش رفت نتوانست او را پیدا کند و فرهاد دلشکسته و غمگین در کوچه پس کوچه های تاریک شهر از نظر ناپدید شد.
پانزده روز از شب خواستگاری گذشته بود و در این روزها لحظات سختی بر هر دو خانواده گذشت .
آقا سعید بعد از رفتن خانواده ی برادرش با عصبانیت به اتاق شیرین رفت و به او گفت:
romangram.com | @romangram_com