#احساس_آرام_پارت_152
و خطاب به شیرین ادامه داد:
_ادامه بده، بازم می خوام بدونم.
پوزخندی لب شیرین را کش داد:
_ ولی به نظر من کافیه.
فرهاد دستش را پایین آورد و گفت:
_می خوام بازم بدونم، ادامه ...
_باشه، شما برای من مناسب نیستی، علاقه ایی بهتون ندارم، مرد ساکت و آرام از نظر من مرد زندگی نیست، نمی تونه از حقش دفاع کنه، نمی تونه حرف بزنه، همیشه تو سری خور و بدبخته، من دلم می خواد همسرم خوش سر و زبون باشه نه مجسمه ی سکوت، می خوام شوهرم پا به پای شیطنتام بیاد نه فقط لبخند آروم بزنه و ماست باشه، لباس پوشیدنتو دوست ندارم، امروزی نیستی، هیچوقت با لباسی غیر از کت و شلوار ندیدمت، گاهی فکر می کنم تو خواب هم کت و شلوار تنته، خیلی ساده لباس می پوشی، من از همچین مردی بدم می یاد، متنفرم ازت، ولی چون پسر عموم بودی و قراری نبود و نداشتیم برام اهمیتی نداشت که چه رفتار و شخصیت و ظاهری داری، ولی الان وضع فرق می کنه، مجبورم بگم از شما متنفرم و شما رو لایق همسری خودم نمی دونم...
فرهاد شکست، درهم شکست، از درون شکست و اما تنها نگاهش کرد. ساکت و مستقیم دقیقه ایی به چشمان زیبای شیرین خیره شد و پلک نزد. شیرین اما کم نیاورد و مستقیم به چشمان فرهاد نگاه می کرد. منتظر بدترین حرف و عکس العمل از طرف فرهاد بود ولی تنها عکس العمل فرهاد برداشتن پایش از روی اولین پله صاف ایستادن در مقابل او و زل زدن در چشمانش بود. چند دقیقه بعد به حرف آمد. با صدای کمی لرزان ولی قاطع و محکم گفت :
_ نظر و خواسته ات برای من قابل احترامه. نفرت تو چشمات موج می زنه پس من درخواست خودم و تصمیم خانواده ها رو پس می گیرم و از ته دلم برات آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم همین نفرت رو روزی تو هم تو چشمای من ببینی و پشیمون نشی از حرف های امشبت...
romangram.com | @romangram_com