#احساس_آرام_پارت_147
شیرین نگاهی به فرهاد که حالا سرش راه بالا آورده و چشم در چشمش منتظر جوابش بود کرد و دستی به پیشانی اش کشید و گفت؛
_نمی دونم چی بگم عمو . شما منو شوکه کردین. اصلا انتظار این سوال رو نداشتم. ولی...
دوباره نگاهی به فرهاد انداخت و ادامه داد:
_ پسر عمو برای من مثل...
_ عمو جان ما بزرگتر ها از چند سال پیش شما رو برای هم در نظر گرفته بودیم و امشب تصمیم گرفتم این مسأله رو مطرح کنم اگر موافقی چند دقیقه ایی ...
شیرین برخواست و محکم و قاطع در چشمان مهربان عمویش خیره شد؛
_متاسفم عمو، اگر ممکنه این بحث رو ادامه ندین.
_آخه چرا دخترم؟ ما فقط...
_ لطفا عمو جان. من اصلا نمی تونم برای ازدواج با فرهاد حتی فکر کنم.
romangram.com | @romangram_com