#احساس_آرام_پارت_148
همه نگاهی به هم کردند و این آقا سعید بود که به میان حرف دخترش آمد؛
_بشین دخترم. همونطور که عموت گفت ما قبلا در این مورد تصمیم گرفتیم. بشین و منطقی به حرفامون گوش بده.
_بابا؟ چی میگین شما؟! من نمی تونم به این خواسته ی شما تن بدم. متاسفم...
نگاهی به عمویش کرد و تکرار کرد؛
_متاسفم عمو. متاسفم
و بلافاصله راه طبقه ی بالا را در پیش گرفت ولی با صدای فرهاد از رفتن باز ایستاد و به سمت او برگشت. فرهاد از جایش بلند شد و جلوی راه پله ایستاد و به شیرین که نیمه ی راه پله ها ایستاده بود نگاهی کرد و گفت:
_دختر عمو همونطور که بابا گفتن این خواسته ی من هم هست و از سال ها پیش بنای این ازدواج گذاشته شده و من اطلاع داشتم. شما برای رد کردن این درخواست دلیلی نیاوردین. می تونم بپرسم دلیلتون برای این رفتار و رد کردن من چیه؟! آیا من...
شیرین بی حوصله حرفش را قطع کرد و گفت:
_خیر پسر عمو شما هیچ ایرادی ندارین. منتها مرد ایده آل من نیستین. من هم ایده آل شما نیستم. شما می تونین دختری بهتر از من پیدا کنین که مناسب شما باشه. شما برای من با شاهین و شروین فرقی ندارین...
romangram.com | @romangram_com