#احساس_آرام_پارت_146

_ بابا؟ من چیزی در این مورد نمی دونستم. بهتر نبود که...

_ عموت دوست داشت چیزی بهت نگیم تا خودش بیاد مطرح کنه.

_ ولی آخه...

_ آره عمو جون، من خواستم. حتی فرهاد هم چیزی در این مورد نمی دونست ولی چون می دونستم اونم موافقه این تصمیم رو گرفتم.

_ولی عمو جون این درست نیست، حالا جواب من که محفوظه ولی اگر پسر عمو موافق نبود فکر نمی کنید که این کارتون یه جور تحمیله؟!

آقا وحید نگاهی به فرهاد که هنوز سرش پایین بود انداخت وگفت:

_من بهتر از هر کسی از درون قلب پسرم باخبرم دخترم. اگر می دونستم موافق نیست هرگز اقدام نمی کردم.

_ ولی پسر عمو همین چند روز پیش گفتن که...

_ دخترم گفته ها و شنیده ها رو بزاریم کنار. بگو ببینم عروس من میشی؟


romangram.com | @romangram_com