#احساس_آرام_پارت_145
آقا سعید گردنش را کمی کج کرد و با لبخندی گفت:
_ اجازه ی ما هم دست شماست داداش، این چه حرفیه؟
لبخند روی لبان شیرین خشک شد. نگاهی به پدرش انداخت. نگاهش را روی تک تک افراد حاضر چرخاند و در آخر روی چهره ی فرهاد که سرش پایین بود ثابت ماند. آقا وحید شادمان دنباله ی حرف برادرش را گرفت؛
_ اختیار داری داداش، به هر حال کسب اجازه از پدر دختر لازمه.
شیرین لبخندی اجباری زد و حرف عمویش را قطع کرد:
_ یعنی چی عمو؟! شما منظورتون چیه؟! نکنه...
آقا وحید با نگاهی مهربان رو به برادرزاده اش گفت:
_آره عمو جون. ما امشب برای خواستگاری از تو اینجاییم
شیرین شوک زده نگاهی به پدرش کرد و پرسید؛
romangram.com | @romangram_com