#احساس_آرام_پارت_144

_تو نگران نباش، همون که بهش سواری می دم برام نبات داغ درست می کنه

با این حرف شاهین همگی خندیدند و خانم ها هم همانجا نشستند و به آشپزخانه برنگشتند.

فرهاد آرام سرش را بلند کرد و نگاهی به شیرین کرد که داشت گردنش را مالش می داد...

در حال خوردن چای بودند که آقا وحید رو به برادرش گفت:

_ خب طبق معمول بریم سر اصل مطلب

شیرین پقی زد زیر خنده حرف عمویش را قطع کرد:

_ وا عمو مگه اومدین خواستگاری؟

آقا وحید خنده ای کرد و با نگاه کوتاهی به پسرش فرهاد گفت:

_بله عمو جان اومدین خواستگاری دردونه داداشم. البته با اجازه خان داداش


romangram.com | @romangram_com