#احساس_آرام_پارت_142

_ زن داداش من که چیزی بهش نگفتم، فقط دوستانه بهش گفتم مهسا خیلی لاغر شده، چرا اینقدر اذیتش می کنی خجالت نمی کشی؟ که یهو چنگول کشید تو موهام، بقیه‌اش هم که همه‌تون دیدین.

_ آره جون خودت. همینارو گفتی. مهسا این...

_ إ ، داداش نگو دیگه این یه حرف مردونه بین خودمونه. بعدش هم این بازوهاتو از گردن نازک من بردار که گردنم شکست.

بعد به آرامی گفت:

_ بازو نیست که آناکونداست...

شاهین حرفش را شنید حلقه ی بازوانش را تنگ تر کرد وگفت:

_چی؟ چی گفتی؟ جرات داری یه بار دیگه بگو

شیرین هقی زد و به حالت گریه گفت:

_ هع، هیچی نگفتم ولم کن دیگه


romangram.com | @romangram_com