#احساس_آرام_پارت_130

_تو حرف نزنی نمی گن زبون نداریا!

شیرین خنده ایی کرد و برای برادرش زبان درآورد.

***

صدای زنگ خانه خبر از رسیدن اولین مهمانان را می داد. شروین به سمت آیفون رفت کلید آن را زد و با صدای بلند گفت:

_داداشه...

شیرین با خوشحالی به استقبال برادر بزرگترش شاهین ،عروسشان مهسا و سلاله نوه کوچک و ناز خانواده که همگی از شباهت بی نظیرش به شیرین می گفتند رفت.

با دیدن همه اهل خانواده برادرش ذرق زده مشغول روبوسی با برادر و همسر برادرش شد که سلاله با شیرین زبانی گفت:

_ پس من چی عمه؟!

شیرین خم شد و با خوشحالی سلاله ی کوچک را به آغوش کشید؛


romangram.com | @romangram_com