#احساس_آرام_پارت_126
_قربونتون برم که دلخوریتونم خوشکله، راستی راستی فکر کردین باهاتون قهرم؟! فقط خواستم یکم سر به سرتون بذارم ببینین چه مزه ای داره.
در پایان صحبتش با ناز و عشوه بوسه ای روی گونه ی راست پدرش گذاشت و دوباره سرش را بالا آورد و به چهره ی پدرش خیره شد و وقتی خنده را بر لبان پدر دید خوشحال دستانش را از گردن آقا سعید باز کرد و به هم کوبید و گفت:
_ پس دیگه دلخور نیستین؟!
آقا سعید نگاه عاقل اندرسفیه ای به دخترش و هیچ نگفت.
شیرین ادامه داد؛
_ پس من میرم براتون یه چای دیگه بیارم چون این چای دیگه سرد شده.
سینی چای را برداشت و استکان چای را رویش قرار داد لبخند شیرینی به پدرش که با خنده به او خیره شده بود زد و به سمت آشپزخانه روانه شد. چای را عوض کرد و دوباره برگشت و پدرش را مشغول تماشای تلویزیون دید. ساعتی بعد همه ی اهل خانه دور میز داشتند با هم شام میخوردند و در مورد مسائل مختلف صحبت میکردند و با شادی برای آینده نقشه میکشیدند.
***
(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )
romangram.com | @romangram_com