#احساس_آرام_پارت_125

آقاسعید رو به شیرین کرد؛

_ دیدی حالا؟ خانم می ره بیرون برای خودش گردش می کنه، تفریح می کنه، به باباش که می رسه حوصله نداره. به قول عموت ای پدرسوخته

_آره می رم بیرون گردش میکنم،تفریح میکنم، به شما میرسم حوصله ندارم

_ یه دفعه بگو با بابایی قهری دیگه

شیرین خودش را لوس کرد و گفت:

_ بله ، با بابایی قهرم

لبخند از روی آقا سعید محو شد دستانش شل شد و پایین افتاد، از دخترش رو گرداند و با ناراحتی گفت:

_ آفرین بابا، اگه رفتی بیرون گردش و تفریح کردی و بهت خوش گذشته اول با اجازه ی من و بعد هم با ماشین من رفتی، این جای تشکرته؟

شیرین سرش را بالا آورد و نگاهی به پدر دلخور و مغمومش انداخت، لبخند شیطنت آمیزی به لب آورد دستانش را دور گردن پدرش حلقه کرد؛


romangram.com | @romangram_com