#احساس_آرام_پارت_124
آقا سعید خنده ایی کرد و حرف دخترش را قطع کرد؛
_دوزار بده آش به همین خیال باش
تا بابا رو نبوسي از جات تكون نميخوري
شیرین بی حوصله سرش را به سمت راست چرخاند ؛
_ بابا ،مامان منتظره، بهش قول دادم کمکش کنم.
آقا وحید که دستانش را دور کمر دخترش به هم قفل کرده بود سرش را به سمت آشپزخانه گرداند و با صدای بلندی همسرش را صدا کرد؛
_ ستاره ، تو با دخترم کاری داری؟
ستاره هم از توی آشپزخانه جواب داد؛
_ نه، کاری باهاش ندارم!
romangram.com | @romangram_com