#احساس_آرام_پارت_123

_بفرما اینم کار عزیزم، برای بابات چای ببر

شیرین لبانش را با حرص به هم چسباند و گفت:

_چشم مامان

لحظاتی بعد با سینی کوچیکی که حاوی یک استکان چای و قندان بود از آشپزخانه خارج شد، وقتی کنار پدرش رسید آقا سعید با لبخند رو به دخترش گفت:

_بزارش رو میز بابا

شیرین اول استکان و بعد قندان را روی میز گذاشت و به محض اینکه از کارش فارغ شد آقا سعید مچ دستش را گرفت و او را به آغوش خود کشید؛

_ ببینم پدرسوخته برای من قیافه گرفتي؟!

شیرین با لب و لوچه ایی آویزان قصد بلند شدن داشت که پدرش محکم تر او را در آغوشش نگه داشت شیرین هرچه تلاش می کرد کمتر نتیجه گرفت بنابراین رو به پدر گفت؛

_ولم کنین بابا حوصله ندارم، میخوام برم به مامان کمک...


romangram.com | @romangram_com