#احساس_آرام_پارت_122

ستاره بدون اینکه برگردد جواب داد:

_یادم می مونه... بلا به دور!

آقا سعید با لبي خندان آشپزخانه را ترک کرد این بار به جای روزنامه کنترل تلویزیون را برداشت و مشغول تماشای برنامه ي هفته شد.

شیرین که لباسش را عوض کرده بود پایین آمد و بدون اینکه به پدرش توجه ایی کند با دلخوری به سمت آشپزخانه حرکت کرد، آقا سعید که دخترش را دلخور و بی توجه به خود دید با صدای بلند خندید و مشغول عوض کردن کانال های تلویزیون شد.

_ مامان کاری نداری من انجام بدم؟

_ نه عزیزم کاری...

صدای آقا سعید مانع از اتمام جمله ی ستاره شد؛

_ ببینم این دختر گل ما نمی خواد یه چای به باباش بده؟

ستاره ابرویی بالا انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com