#احساس_آرام_پارت_117
گونه هاي ستاره خانم گل انداخت و در حالی که سعی می کرد لبخندش را کنترل کند به سوی آشپزخانه حرکت کرد و گفت؛
_امان از دست شما مردها، ما زنها اگر تمام وقتمون رو در اختیار شما بزاریم باز هم این دستمون نمک نداره. فقط گلايه داريد
_اختیار دارید خانم، دست شما خیلی هم خوشمزه و با نمکه، بنده كه شاعر شدم براتون بانو... اون گلايه فقط تو خاطرت موند؟
آقا سعید خنده ایی سر داد و دنبال همسرش وارد آشپزخانه شد.
ستاره به کنار سماور رسید و درحالی که استکانی را پر از چای می کرد گفت؛
_خوبه،خوبه، زبون نریز، این زبونم نداشتی دیگه هیچی، چای می خوری ؟
آقاسعید که به همسرش رسیده بود دستانش را دور کمر او حلقه کرد و درحالی که صورتش را درون موهای خوشبو و پرپشت همسرش فرو می کرد گفت؛
_ من زبون نمی ریزم، خانوممو ميپرستم. بده؟
ستاره در حالی که سعی می کرد دستان سعید را از دور کمرش باز کند به سوی همسرش برگشت و گفت؛
romangram.com | @romangram_com