#احساس_آرام_پارت_115
_خوشحالم که بهت خوش گذشته بابا، ببینم چه بلایی سر برادرت آوردی که اینجوری از دستت شاکی بود. هان؟
_هیچی، فقط یه ذره به اندازه ی یه سر سوزن سر به سرش گذاشتم یعنی من و فرهاد با هم سر به سرش گذاشتیم، اونم مثلا داره تلافی می کنه، باور کن بابا فقط یه ذره ها.
آقا سعید ابرویی بالا انداخت و گفت؛
_باور می کنم، تو همیشه فقط یه ذره، یه ذره ها، سر به سر دیگران می ذاری اصلا دلت نمی خواد دیگران رو زیاد اذیت کنی. من خودم دخترم رو بهتر می شناسم فقط یه ذره سر به سر می ذاره، یه ذره ها...
بعد دو انگشت شصت و اشاره را بهم نزدیک کرد و نگاهی به دخترش انداخت و خنده اش را به زور مهار کرد. شیرین خودش را لوس كرد و معترض شد؛
_ بابا نداشتيمااااا متلك ميگيد؟!
_من؟ نه اصلا. فقط یه ذره، یه ذره ها، داشتم سر به سرت می ذاشتم.
شیرین با لبانی غنچه شده از کنار پدرش بلند شد و اهمیتی به خنده بلند پدرش که دیگر مهارشدنی نبود نکرد و به سمت اتاقش به راه افتاد. آقا سعید میان خنده گفت؛
_ حالا دیدی این یه ذره سر به سر گذاشتن چه مزه ایی داره خوشکل بابا؟
romangram.com | @romangram_com