#احساس_آرام_پارت_114
شروین مکثی کرد و رو به پدرش با لبخندجواب داد؛
_بله عالی بود، جای شما خالی، فقط اگر شیرین نبود به من و فرهاد بیشتر خوش می گذشت.
آقا سعید با صدای بلند خندید و شیرین با اخم نگاهی به برادرش انداخت و گفت؛
_واقعا که خیلی بدجنسی، شما دو تا که همش کنار هم نشسته بودین و هی در گوش هم پچ پچ می کردین و می خندیدین. اونوقت...
_خوب بخاطر همین میگم دیگه، اگر تو نبودی پچ پچ نمی کردیم بلکه با صدای بلند حرف می زدیم و می خندیدیم.
شیرین ایشی گفت و رویش را به سمت پدرش گرفت، آقا سعید با دیدن اخم دخترش خنده بلندی کرد و گفت؛
_ ولش کن بابا، از بس خسته است داره هذیون می گه، بیا پیش من برای بابا تعریف کن گردش چطور بود؟
شیرين أدائي براي برادرش درآورد و سپس لبخند زنان کنار پدرش نشست و خود را تنگ به آغوش پرمهر او چسباند؛
_ خیلی خوش گذشت، کاش شما هم می اومدین كلي گردش كرديم كلي به ماهيا و اردکا غذا دادم خلاصه جاتون حسابي خالي بود
romangram.com | @romangram_com