#احساس_آرام_پارت_113
فرهاد کمی منتظر ماند و با لبخند و نگاهی دلنشین و مهربان دخترعمو و پسرعمویش را بدرقه کرد و سپس وارد خانه شد…نگاهش همپاي لبهايش هنوز از شيرين زباني هاي دخترعمو ميدرخشيد...
هوا رو به تاریکی بود که شروین ماشین را کنار منزلشان پارک کرد و از شیرین خواست در حیاط را برایش باز کند.
شیرین در حال پیاده شدن رو به برادرش دستی به نشانه اطاعت به پیشانی برد و گفت؛
_ چشم خان داداش، شما امر بفرمایید
شروین فقط سرش را تکان داد و به لبخندی اکتفا کرد و درحالی که ماشین را به حرکت در می آورد به شکلکی که شیرین برایش درآورد جواب داد و او هم برای خواهرش چشمهایش را چپ کرد و هر دو از این حرکت به خنده افتادند.
با پیاده شدن شروین از ماشین شیرین که در حیاط را کامل بسته بود به برادرش پیوست و دست در گردن هم با سر و صدا وارد خانه شدند.
ستاره خانم کنار تلفن نشسته بود و با عروسش ترانه صحبت می کرد و آنها را برای مهمانی آخر هفته دعوت می کرد، خواهر و برادر به محض ورود با صدای بلند سلام کردند، آقا سعید که روی کاناپه نشسته بود و روزنامه می خواند از بالای عینک مطالعه اش نگاهی به دو فرزندش انداخت و با لبی خندان جواب سلامشان را داد ولی ستاره خانم که مشغول صحبت با تلفن بود فقط دستی برایشان تکان داد. شروین سوییچ ماشین را روی جاسوییچی گذاشت و ضمن بالا رفتن از پله ها گفت؛
_بابا سوییچ رو جاسوییچیه، دستتون درد نکنه
_خواهش می کنم پسرم، خوش گذشت؟
romangram.com | @romangram_com