#احساس_آرام_پارت_112

شیرین رو به آیفون گفت:

خوب زن عمو تا پشیمون نشده و برگرده بیاد طلبشو با من صاف کنه خداحافظ.

فرهاد که پشت در ایستاده بود و صدای شیرین را می شنید قبل از اینکه مادرش حرفی بزند در حیاط را باز کرد و با لبخند رو به شیرین گفت:

_راستی به عمو و زن عمو سلام برسونید. در ضمن منکه گفتم باشه بعدا حساب می کنیم.

شیرین که از دیدن دوباره ی فرهاد شوکه شده بود عجولانه گفت:

_ چشم حتما،يادم باشه گاهي گوش ايستادن هم بد نيست.

و ابروی بالا انداخت؛

_عجب دوره زمونه ایی شده والا،پشت در گوش وایمیستن.

فرهاد و مینا خانم به بلبل زباني او خنديدند. شيرين لبخندزنان خداحافظي كرد و به سمت ماشين رفت.


romangram.com | @romangram_com