#احساس_آرام_پارت_111

مینا خانم با لحني نمكين گفت؛

_وا... فرهاد

فرهاد هم خنده ای کرد و سرش را به سمت شیرین برگرداند و گفت؛

_باشه دختر عمو یکی طلبتون بعدا باهاتون حساب می کنیم .خداحافظ

شیرین همانطور که سرش پائین بود آرام و زیر لبی گفت؛

_خداحافظ. مراقب باشيد حسابتون سنگين نشه فقط.

و با خنده لبش را گاز گرفت

فرهاد نگاه از او برگرفت و دوباره برای شروین دست تکان داد و در حیاط را که مادرش باز کرده بود کمی جابجا کرد و همانطور عقب عقب وارد حیاط شد و هنگام بستن در دوباره نگاهی با محبت به شيرین که حالا مشغول تماشای او بود کرد و با لبخندی مهربان در را بست

همین که در حیاط بسته شد .


romangram.com | @romangram_com