#احساس_آرام_پارت_110
_دست شما درد نکنه دختر عمو. مگه من دیوونه ام که سر عقل بیام. خیلی ممنون.
شیرین لبخندی زیرکانه بر لب آورد و با شرم گفت؛
_اختیار دارید پسر عمو این چه حرفیه؟ گفتم كه من جسارت نميكنم
در همین لحظه مینا خانم گفت؛
_إوا ... مادر... فرهاد تو اونجا وایسادی بیا تو مادر درست نیست به حرفای دو تا خانم گوش بدی بیا تو.
فرهاد با خنده به سمت شروین برگشت و با تکان دادن دست و سر خود از شروین خداحافظی کرد بعد هم رو به شرین کرد و گفت؛
عجب دور و زمونه ای شده برای آدم نقشه می کشن و توطئه می کنن بعد اسمشو می ذارن حرف خصوصی.
شیرین خنده ریزی کرد و زیر چشمی فرهاد را پائید ولی فرهاد بدون توجه به نگاه و خنده ی شیرین دهانش را کاملا به آیفون نزدیک کرد و گفت؛
_مامان جان اگه می دونستم شما دوتا چه حرفای پشت سرم زدین و چه نقشه ای برام کشیدین به قول شروین به حال و روز خودم گریه می کردم
romangram.com | @romangram_com