#احساس_آرام_پارت_109
شیرین بلافاصله جواب داد؛
نه دیگه زن عمو دیروقته باید بریم خونه .فقط خواستم بگم این پسرتون رو تحویل بگیرید. صحیح و سالم بردیم ، صحیح و سالم برگردوندیم. در ضمن مهمونی آخر هفته یادتون نره.
مهتاب خانم خنده ایی کرد و گفت؛
_اصلا مگه می شه یادمون بره. درضمن دخترم از اینکه به قول خودت این پسر سربه زیر و خجالتی منو با خودتون بردین تا یه کم چشم و گوشش باز بشه و سر عقل بیاد ممنون.
شیرین که خود را مقابل فرهاد رسوا شده می دید به میان حرفهای زن عمویش پرید و گفت:
_ إ ...زن عمو... من کی این حرف رو زدم؟
بعد رو به فرهاد کرد گفت؛
_مامان جان شوخی می کنن آقا فرهاد. من اصلا جرات ندارم پشت سر شما حرف بزنم.
فرهاد که در نزدیکی شیرین ایستاده و شاهد گفتگوی او با مادرش بود با اخمی ساختگی گفت؛
romangram.com | @romangram_com