#احساس_آرام_پارت_105
فرهاد خنده بلندی کرد و گفت؛
_خیلی خوب منم حرفمو پس می گیرم، اون دیگه بزرگ شده و نباید از این حرفا بزنه ولی…
سرش را نزدیک گوش شروین آورد و به آهستگی گفت؛
_ولی همچین بیراه هم نگفت ها شروین جان
شروین چشمان گرد شده اش را به فرهاد دوخت و گفت ؛
_دست شما درد نکنه آقا فرهاد. شما هم؟ داشتیم آقا؟
شیرین و فرهاد هر دو با صدای بلندی خندیدند و فرهاد همانطور که می خندید یک بستنی دیگه از دست فرهاد برد
و گفت؛
_خواهش می کنم قابل شما رو نداشت حالا بعدا با هم حساب می کنیم.
romangram.com | @romangram_com