#احساس_آرام_پارت_104
شیرین درحالی که یک بستنی بر می داشت گفت؛
_ لطفا حمالی رو با بیگاری اشتباه نگیر.
فرهاد قهقه ای زد و شروین با عصبانیت خیزی به سمت شیرین برداشت ولی قبل از اینکه دستش به او برسد شیرین خود را پشت فرهاد پنهان کرد و با شیطنت به برادرش خندید. شروین همانطور که سعی می کرد شیرین را به چنگ بیاورد گفت؛
_حالا بهت نشون می دم کی حماله…
فرهاد همانطور که می خندید دستش را به روی شانه شروین قرار داد و گفت؛
_خیلی خوب حالا چرا عصبانی شدی ؟
ببخشش. اون هنوز بچه ست شما بزرگی کن و ببخشش.
شروین نگاهی به فرهاد کرد و گفت؛
_بچه است دختر به این گندگی حالا دیگه وقت شوهر کردنشه ترشی انداخته فرهاد جون.
romangram.com | @romangram_com