#احساس_آرام_پارت_103
فرهاد به سمت شیرین چرخید و با دلخوری گفت؛
_ولی شما مزاحم نیستین. من از مصاحبت با شما لذت می برم. لطفا همه آقایون رو با هم جمع نبند و حساب من و از اونا جدا کن.
شیرین لبخند پر مهری بر لب آورد و گفت؛
_می دونم که نباید در مورد شما این فکر رو بکنم. شما مهربون تر و آقاتر از این حرفها هستید. معذرت می خوام اگه به شما بی احترامی کردم پسرعمو.
فرهاد لبخندی زد و گفت؛
_اصلا این طور نیست تو فقط نظرت رو بیان کردی اما دوست دارم بدونی که هیچوقت مزاحم من نیستی.
شیرین سرش را پایین آورد و فقط به گفتن متشکرم اکتفا کرد.
در همین لحظه شروین با مقداری تنقلات و بستنی از راه رسید و گفت؛
_خوب از من بیچاره بیگاری می کشید و خودتون اینجا با خیال راحت ایستادید می گین و می خندین
romangram.com | @romangram_com