#احساس_اشتباهی_پارت_519

انداخت.
آهى كشيد گفت: 1 2
-چه زود ٢٥سال گذشت از اون روزهاى سخت. روزهايى كه همه جا جنگ
بود و چه جوون هايى شهيد شدن.
-مامان؟
-جونم؟
-شما از زندگيتون راضى هستين؟
-الان خيلى، بعد از ٢٥سال دخترم رو پيدا كردم ... اولين ثمره ى عشقم رو.
لبخندى از اين حرف مامان روى لبهام نشست.
-شب خونه ى دائى شاهين دعوتيم.
-نميشه من نيام؟
-اصلا ً حرفشم نزن! قد تمام اين سالهايى كه نبودى بايد باشى. به پدرت
گفتم بايد براى زندگى به ايران برگرديم.
درسته روسيه كشور مادرمه اما من بزرگ شده ى اين آب و خاكم.
دلم مى نواز يك هفته بريم روستاى آبا و اجداديم و اونجا رو بهت نشون
بدم.
335_
-مامان ميشه بريم اون جويبار پشت باغ عمو مسيحا؟ همونجا كه براى
اولين بار عمو رو ديدى. عمو هنوز سازدهنى ميزنه؟
مامان لبخندى زد گفت:
-قبل ازدواجش ساز دهنيشو بهم داد. 1 3
-هنوز دارين؟
-آره اما پدرت حسودى مى كنه.
خنديدم.
-اى بابائى حسود.

romangram.com | @romangram_com