#احساس_اشتباهی_پارت_518

تمام خاطرات خوبم
334_
عزيز بوسيدم گفت:
-تو هميشه نوه ى عزيز خودمى.
-معلومه عزيزم، تا شوهرت ندم راحت نميشم.
با اين حرفم مامان خنديد و عزيز آروم به بازوم زد.
-ِاه عزيز ... ميدونم ته دلت خوشحالى! حالا تا چاي سرد نشده بياين
بخوريم.
چند ساعتى كنار عزيز مونديم و عزيز از خاطرات گذشته گفت ... از وجود 1 1
مريم.
واقعً ا دركش سخته بعد از سالها بفهمى دخترت براى دفاع از وطنش شهيد
شده نه اينكه بى آبرويى كرده باشه.
مامان بلند شد گفت:
-ما ديگه بريم.
-بودى دخترم.
-دوباره ميام حتماً.
-خيلى خوشحالم كردى. حالا با خيال راحت سرم و زمين ميذارم.
اخمى كردم.
-ِاه عزيز ..... خدا نكنه، چه حرفيه؟!
-مرگ حقه دخترم، منم كوله بارم و بسته ام.
-نگو عزيز.
عزيز پيشونيم رو بوسيد. همراه مامان از عزيز خداحافظى كرديم.
-كمى قدم بزنيم؟
-با كمال ميل بانو.
مامان دستشو دور بازوم حلقه كرد. نگاهى به درخت هاى خالى از هر برگى

romangram.com | @romangram_com