#احساس_اشتباهی_پارت_517

همراه مامان و عزيز وارد حياط كوچك اما زيباى عزيز شديم. مامان با لذت
نگاهى به اطراف انداخت گفت:
-چه حياط زيبايى .. آدم و ياد قديما ميندازه!
-اى مادر، اين حياطم مثل من عمرش و كرده.
وارد خونه شديم.
-عزيز شما بشين من چاى ميارم.
-باشه دخترم.
وارد آشپزخونه شدم. سماور عزيز مثل هميشه زيرش روشن بود. قورى رو
برداشتم و چاى تازه دم كردم.
ليوان هاى كمر باريك و دور طلائى عزيز و روى سينى چيدم.
تنقلات عزيز مثل هميشه تو كاسه هاى سفالى آبى رنگ كنار سماورش بود.
توى سينى چيدم و چاى ريختم. به سالن برگشتم اما با ديدن عزيز كه با
روسرى سرش گوشه ى چشم هاشو پاك مى كرد آهى كشيدم.
حتمً ا مامان بهش گفته كه مريم هيچ وقت باعث بى آبرويى خانواده اش
نبود و تا لحظات آخر عمرش تو زندان ساواك و زير شكنجه ها دوام آورده 1 0
اما دوست هاشو لو نداده.
سينى رو روى ميز گذاشتم و كنار پاى عزيز روى زمين نشستم. سرم و روى
زانوى عزيز گذاشتم.
دست عزيز روى موهام نشست. با صداى لرزونى گفت:
-آقاجونش هميشه فكر مى كرد مريم آبروش و برده و كمرش خم شد اما ح
الا كجاست تا بدونه دخترش شهيد شد!
و زد زير گريه. عزيز و بغل كردم.
-عزيز مهربونم گريه نكن. حالا كه فهميدى مريم يه اسطوره بوده ... آقا
جونم الان حتمً ا خوشحاله و جاى هر دوشون راحته.
منم هميشه نوه اتم. تمام بچگى و جوونى و نوجوونيم رو با شما گذروندم،

romangram.com | @romangram_com