#احساس_اشتباهی_پارت_520
-با پدرت صحبت مى كنم تا همراه دائى شاهين و عمو مسيحا بريم روستا.
خيلى دلم مى خواست از تك تك جاهايى كه مامان تو خاطراتش گفت
ديدن كنم.
نميدونستم غياث هم شب مياد يا نه اما يه كت و شلوار شيك و جذب
پوشيدم. جلوى موهامو فر درشت كردم.
آرايش كاملى هم انجام دادم و عطر گوچيو زدم. كفش هاى پاشنه بلندم رو
پوشيدم.
آماده از اتاق بيرون اومدم. مامان با ديدنم چشم هاش برقى زد و قربون
صدقه ام رفت.
آماده از واحدمون بيرون اومديم.
همزمان عمو مسيحا هم با خانواده اش بيرون اومدن. ماهور با ديدنم
چشمكى زد گفت:
-چه خوشگل شدى!
چشمكى زدم. سوار ماشين شديم. چند روزى ميشد از غياث خبر نداشتم و
حالا كمى استرس گرفته بودم. 1 4
ماشين كنار خونه ى دائى شاهين ايستاد.
از ماشين پياده شديم و عمو مسيحا زنگ آيفون و زد. بعد از چند دقيقه در
باز شد.
وارد حياط شديم. در سالن باز شد و دائى شاهين همراه نارگل، همسرش،
منتظرمون ايستادن.
دائى شاهين بغلم كرد گفت:
-بالاخره كاتيا دخترشو پيدا كرد! خوش اومدى عزيزم.
با عمه نارگل هم احوالپرسى كردم. از اون دختر جغ جغشون خبرى نبود.
با هم وارد سالن شديم كه مامان گفت:
-آيناز نيست؟
romangram.com | @romangram_com