#احساس_اشتباهی_پارت_515

باعث اينهمه بدبختى شده چكار كردين؟
بابا نگاهش رو به سقف دوخت گفت:
-هميشه مى گفتن دنيا دار مكافاته اما باور نمى كردم تا اينكه آيسا توى
تصادف عقلش رو از دست داد و ما مجبور شديم تيمارستان بستريش كنيم
و بعد از مدتى خودكشى كرد.
بعد از چند روز جسدش رو پيدا كردن و فهميدم دنيا دار مكافاته. تيمسار
هم به نوبه ى خودش تقاص پس داد. اينكه تمام اين سالها با يه اسم و
فاميلى جعلى زندگى كرد. درسته در حق خيلى ها بدى كرد.
آهى كشيدم. زمزمه كردم: 0 7
-اما غياث دوستش داشت.
مامان موهامو نوازش كرد گفت:
-گذر زمان همه چيز رو درست مى كنه.
سرم رو روى سينه ى مامان گذاشتم و عطرشو بلعيدم.
332_
يك هفته مى شد كه مامان و بابا ايران بودن. حالا از تك تك خاطراتشون
خبر داشتم.
حالا ميدونستم عمو مسيحا يه زمانى عاشق مامان بوده اما تقدير
نخواسته.
وقتى هنوزم جاى شكنجه ها روى بدن مامانه و صبرش ستودنيه.
با اصرار مامان امروز قراره خونه عزيز بريم. مامان درباره ى مريم نستو
گفت "دخترى كه از تمام خوشى هاش بخاطر دفاع از كشورش گذشت. "
با صداى مامان نگاهم رو از افق رو به روم كرفتم و وارد سالن شدم.
-من آماده ام.
-منم آماده ام، بريم؟
-بريم عزيزم.

romangram.com | @romangram_com