#احساس_اشتباهی_پارت_513

تمام لامپ ها رو خاموش كردم و آباژور سالن رو روشن گذاشتم.
صداى مامان باعث شد تا به دقت گوش بسپارم به صحبت هاش.
-حتمً ا ميدونى كه من يه خان زاده ى دو رگه هستم ...
330_
-بله.
-اون زمان ها توى روستاها اگر كسى باعث قتل ديگرى مى شد بايد خون
بس مى دادن.
آهى كشيد.
-من و صنا خواهرم، قربانى اين رسم شديم و به عنوان خون بس ده بالا
رفتيم. شيانا خان پسر بزرگ ارباب، مردى خشن و قدرتمند بود.
چندين بار بخاطر ياغى و سركش بودنم فلك شدم. تنها كسى كه توى اون
عمارت سعى مى كرد تا به من و صنا برسه مسيحا بود.
پسر زن صيغه اى ارباب كه مى شد پسر عمم.
متعجب گفتم:
-يعنى عمو مسيحا پسر عمه ى شماست؟
مامان لبخندى زد.
-آره. عمه ام عاشق خان بالا شد و با اينكه تفاوت سنى داشتن بدون اطلاع
همه باهاش رابطه برقرار مى كنه و پدربزرگم مى فهمه.
خان بالا مجبور ميشه عمه ام رو بگيره اما براى هميشه از خانواده اش طرد 0 5
ميشه.
-يعنى خان؟
-خان فقط براى هوسش مادر مسيحا رو گرفت و بعد از مرگ عمه ام هيچ
وقت مسيحا رو به عنوان پسرش قبول نكرد.
دلم براى عمو مسيحا سوخت. مامان هرچى از گذشته اش بيشتر تعريف
مى كرد بيشتر مشتاق مى شدم.

romangram.com | @romangram_com