#احساس_اشتباهی_پارت_512
بابا به طبقه ى بالا رفتيم.
در آپارتمان و باز كردم و كنار ايستادم.
بابا وارد سالن شد و با ورود مامان در سالن رو بستم. بابا گفت:
-تو از غياث جدا زندگى مى كنى؟
سرم و پايين انداختم گفتم:
-بخاطر اتفاق مرگ دائيش و گم شدن اون دفترچه غياث باور كرد كه من 0 3
قاتلم و مادرش هنوز از من بدش مياد.
-اما همه ميدونن تو از خودت دفاع كردى!
-بله اما شايد زمان مى بره تا غياث اون روزها رو فراموش كنه.
با حرف مامان به فكر فرو رفتم.
-تو غياث رو دوست دارى؟
-خودمم نميدونم!
-اما دخترم تا كى اينطورى مى خواى زندگى كنى؟
لبخندى زدم.
-بفرمايين. الانم نوبتى باشه نوبت شماست كه از خودتون و گذشتتون
بگيد.
بابا خنديد گفت:
-تا تو يه پتو كف سالنت پهن كنى، من و مادرت فكر مى كنيم تا ببينيم از
كجا شروع كنيم؟
-اى به چشم.
سمت اتاق رفتم و هم اه پتو و متكا به سالن برگشتم. پتو رو پهن كردم و
متكاها رو به رديف گذاشتم.
-حالا دختر بابا بياد وسط من و مامانش بخوابه.
از خدا خواسته وسط دراز كشيدم. مامان يه طرفم و بابا طرف ديگه ام
دراز كشيدن. 0 4
romangram.com | @romangram_com