#احساس_اشتباهی_پارت_511
-آره عزيزم. حالا خيلى چيزا هست كه تو نمى دونى ولى سر فرصت بهت
ميگم.
بابا خنديد گفت:
-يعنى از عاشقيت هم مى گى كه چطور عاشقم شدى؟
مامان لبخندى زد گفت:
-ولى فكر كنم تو اول عاشق شدى!
-فكر نكنم ...
عمو مسيحا ميون كلامشون اومد گفت:
-هر دو با هم عاشق شدين، حالام به افتخار اين ديدار بفرماييد شيرينى.
دلم مى خواست راجب گذشته ى پدر و مادرم بدونم چون معلوم بود
گذشته ى پر پيچ و خمى داشتن.
-به چى فكر مى كنى مادر؟ 0 2
لبخندى زدم.
-به اين كه دوست دارم هرچى زودتر از گذشتتون بدونم.
-امشب تا صبح براى دخترم از خودم ميگم ... از گذشته اى كه شايد بيشتر
شبيهه يه قصه باشه.
و آهى كشيد.
لحظه اى حسرت رو تو چهره ى تك تكشون احساس كردم.
يعنى اين گذشته چى داشته كه انقدر براى اينا سخت بوده؟!
329_
-فكرتو درگير نكن عزيزم. هر آدمى يه سرنوشتى داره و سرنوشت ما هم
اينطور بوده.
بايد اون روزها رو مى گذرونديم تا الان قدر خوشبختى رو بدونيم. هرچند
دورى تو هميشه براى ما رنج بود.
به اصرار عمو شام رو هم خونه ى عمو مونديم و بعد از شام همراه مامان و
romangram.com | @romangram_com