#احساس_اشتباهی_پارت_509

-خوشحالم كه قبول كردى ما رو ببينى.
لبخندى زدم كه دست مادر دور كمرم حلقه شد.
-بيا عزيزم بريم كنارم بشين و از خودت بهم بگو.
327_
با عمو مسيحا و زن عمو هم احوالپرسى كردم كه بابا گفت: 9 9
-اين شاه پسر بايد پسر تو باشه مسيحا، درسته؟
با اين حرف بابا تازه يادم اومد غياث هم همراهم هست. عمو مسيحا
دستى روى شونه ى غياث زد گفت:
-آره، مى بينى؟ روزگار با ما خوب تا نكرد و ما بزرگ شدن بچه هامون رو
نديديم.
مادر با اندوه گفت:
-ذات بد آدم ها نذاشت تا ما جگر گوشه هامون رو ببينيم.
بازوم رو فشرد.
-اما خوشحالم كه ساينا كنار خانواده ى مريم بزرگ شد.
روى مبل كنار مامان نشستم. غياث رو به رومون نشسته بود و انگار كمى
توى خودش بود.
مامان پشت دستم و نوازش كرد گفت:
-شرمنده تم كه تو اون شرايط سخت ما ايران نبوديم. تيمسار زهرش رو
آخر به زندگيم ريخت.
ترسيده سر بلند كردم و نگاهى به غياث انداختم. مى ترسيدم غياث حرفى
بزنه.
غياث بلند شد كه نگاه همه به سمتش كشيده شد.
-بايد برم داروخونه. از ديدنتون خوشحال شدم.
بابا هم اظهار خوشحالى كرد و غياث بعد از خداحافظى از همه نيم نگاهى 0 0
بهم انداخت و رفت. عمو گفت:

romangram.com | @romangram_com