#احساس_اشتباهی_پارت_508

باورم نمى شد بعد از اينهمه سال پدر و مادر واقعى و حقيقى خودم رو
ببينم. نميدونستم چه عكس العملى نشون بدم.
قطره اشكى از چشم هاى آبيش روى گونه هاى سفيدش كه حالا ردى از
پيرى توش نمايان بود افتاد.
دستهام و مشت كردم تا زودتر به سمت آغوشش پر نكشم.
دستهاش و باز كرد. با صداى لرزونى گفت:
-نمى خواى به اين دورى و حسرت پايان بدى؟
همين حرفش كافى بود تا به سمتش پر بكشم.
وقتى تو آغوش گرمش فرو رفتم چه حسى داشت. محكم تو بغلش
فشردم. هر دو هق مى زديم.
ميون هق هق هاش قربون صدقه ام مى رفت. صورتم رو توى دستهاش 9 8
گرفت. نگاه گريونش رو تو چشم هام دوخت گفت:
-چقدر شبيهه پدرتى!
لبخندى زدم و گفتم:
-اولين بار كه عكستو خونه ى پدر خونده ام )شيانا( ديدم پيش خودم گفتم
چه نقاشى زيبائى. هيچ وقت فكرش و نمى كردم مادرم باشى و من اينهمه
سال ندونم.
گونه ام رو عميق بوسيد گفت:
-اون آدم هاى پست تو رو ازم دور كردن اما تمام اين سالها حسم بهم مى
گفت تو زنده اى و خوشحالم كه بعد از اينهمه سال دوباره ديدمت.
هر چقدر بيشتر باهات حرف بزنم بازم سير نميشم.
صداى بم و مردونه اى گفت:
-عزيزم، دختر منم هست.
و تو آغوش گرم و مردونه اش فرو رفتم. دستشو آروم روى سرم كشيد
گفت:

romangram.com | @romangram_com