#احساس_اشتباهی_پارت_507

بايد ظاهرى زيبا تو اولين ديدار داشته باشم. نگاهى توى لباس هام
انداختم.
لباس زيبا و مناسبى پوشيدم. كمى به صورتم رسيدم و از اتاق بيرون
اومدم.
غياث نيم نگاهى بهم انداخت و از روى مبل بلند شد. از خونه بيرون
اومديم.
هر پله اى كه پايين مى رفتم استرسم بيشتر مى شد و حس معلق بودن
بهم دست ميداد.
همين كه پشت در عمو اينا قرار گرفتيم چيزى ته دلم خالى شد. دلم مى
خواست دست غياث و بگيرم تا كمى حس امنيت و آرامش كنم اما غرورم
اجازه نميداد.
غياث دستش و گذاشت روى زنگ. دستم رو مشت كردم. انگار ماهور پشت
در بود كه سريع در و باز كرد.
با ديدن ما نيشش باز شد گفت:
-خاله بيا كه دخترت اومد.
حس كردم رنگم پريد و تپش قلبم بالا رفت. ماهور انگار حالم رو درك كرد
كه كنارم ايستاد گفت: 9 7
-بيا تو چيزى نيست.
اومدم پا بذارم تو كه با ديدن زن رو به روم پام خشك شد و خيره اش
شدم.
چرا هيچ شباهتى بهش نداشتم؟
326_
مردى قد بلند و چهارشونه پشت سرش قرار گرفت.
حالا مى فهمم چرا شباهتى به مادرم نداشتم چون بيشتر شبيهه پدر
واقعيم بودم. هر سه خيره ى هم بوديم.

romangram.com | @romangram_com