#احساس_اشتباهی_پارت_506

؟
-تو كابينت سمت راست.
قورى رو برداشت و آب كشيد. با لذت مشغول نگاه كردنش شدم. 9 5
ميز صبحانه رو چيد و هر دو توى سكوت صبحانه خورديم كه گفت:
-بهتره برى يه لباس مناسب بپوشى و بريم پايين.
-اما ...
اخمى كرد.
-تا كى بايد فرار كنى؟ اون مرد و زنى كه پايين هستن پدر و مادرتن. شايدم
اومدن ببرنت پيش خودشون.
بعد خم شد روى ميز گفت:
-اما بهتره بهشون بفهمونى تو اينجا مى مونى.
متعجب از اين حرفش نگاهم رو بهش دوختم.
325_
اخم غليظى كرد گفت:
-چيه؟ نكنه فكر كردى با اومدن خانواده ى جديد گذشته فراموش ميشه؟
نه هيچ چيز تغيير نكرده اينو بدون. حالام پاشو برو يه دامن بلند بپوش تا
بريم پايين.
-اما اين منم كه براى زندگيم تصميم مى گيرم.
-نه بابااا ... زبونتم دراز شده!
سرى تكون دادم گفتم:
-تو نميخواى حرفاى من و بشنوى. بهت گفتم من تو اون ماجرا هيچ
تقصيرى نداشتم. 9 6
-منم گفتم نميخوام راجب گذشته چيزى بشنوم.
از آشپزخونه بيرون اومدم. سمت اتاقم رفتم. دوباره دلشوره گرفتم. از
اينكه قراره با مادر واقعى خودم رو برو بشم.

romangram.com | @romangram_com