#احساس_اشتباهی_پارت_505
هزار تيكه شد و تمام آب جوش پاشيد روى پاهاى برهنه ام.
324_
جيغى كشيدم. غياث وارد آشپزخونه شد گفت:
-چى شده؟
-ميسوزه.
نگاهى به كف آشپزخونه انداخت و نگاهى به من. عصبى گفت:
-حواست كجاست كه خودتو سوزوندى؟ و وارد آشپزخونه شد. بازومو
گرفت و روى صندلى نشوند.
پاهام قرمز شده بود و مى سوخت.
-جعبه ى كمك هاى اوليه دارى؟ 9 4
-آره تو اون كابينته.
جعبه رو برداشت و اومد روى صندلى رو به روم نشست.
-بده دستتو ببينم.
دستم و گرفت و نگاهى بهش انداخت. قرمز شده بود.
-خوبه خيلى نسوخته.
پماد زد روى دستم.
-روى پاهاتم ريخت؟
سرى تكون دادم. كنارم روى زمين نشست و از مچ پام گرفت.
دستهاى گرمش كه به پام خورد حالم يه جورى شد و اومدم پامو از دستش
بكشم كه مچ پامو محكم تر گرفت.
-بذار ببينم.
قلبم تند مى زد. غياث كمى پماد به پام زد. از جاش بلند شد.
-چيزى نشده اما مراقب باش.
دستاشو شست و خورده شيشه ها رو جمع كرد.
-نميدونم حواسش كجاست كه نديده قورى سر اومده! قورى ديگه اى دارى
romangram.com | @romangram_com