#احساس_اشتباهی_پارت_504

-اه اين چه حرفيه ساينا؟ درسته سخته اما باور كن اون از زنده بودن تو
هيچ اطلاعى نداشته.
من خودم شنيدم كه بابا مى گفت تمام اين سالها اميد داشته كه تو زنده اى
اما هيچ كس باور نمى كرده.
-نميدونم ماهور. ديگه از اتفاقات جديد تو زندگيم مى ترسم. دلم براى
همون روزمرگى هام تنگ شده.
تو نمى دونى با ترس زندگى كردن يعنى چى ... اينكه هر لحظه منتظرم
اون مردى كه زخمى كردم بياد سراغم.
-نمياد، بابا ميگه حتمً ا مرده يا از كشور خارج شده.
-پس چرا سايه اش رو همه جا احساس مى كنم؟
-ذهنت ناآرومه بخاطر اونه و گرنه هيچ خطرى تو رو تهديد نمى كنه. اما
بذار خاله و عمو بيان ببيننت.
-بذار فكرامو بكنم.
-باشه اما لطفً ا از يه نصف روز بيشتر نشه! من برم.
و گونه ام رو بوسيد.
فعلا ً. 9 3
صداى خداحافظيش با غياث اومد.
قورى رو زير كترى گرفتم تا چاى دم كنم اما تمام حواسم طبقه ى پايين
بود.
يه بار فقط ديده بودمش اونم خونه ى آينازشون. هيچ وقت فكر نمى كردم
يه روزى بفهمم اين زن مادرمه.
چقدر از اينكه ميديدم بابا از عشق نافرجامى كه بهش داشت رنج مى برد
ناراحت مى شدم.
انگار خيلى چيزها هنوز روشن نشده.
با سوزش دستم جيغى كشيدم و قورى از دستم پرت شد كف آشپزخونه و

romangram.com | @romangram_com