#احساس_اشتباهی_پارت_503

زدن داشتم.
نگاهى به غياث كه به روبروش خيره بود انداختم. ماهور بلند شد اومد
سمتم و بغلم كرد گفت: 9 1
-ساينا جونم ميدونم تو خيلى درد كشيدى اما خاله كاتيا خيلى خوبه ...
خيلى مهربونه.
حرفى نزدم. ماهور دختر مهربونيه اما من الان دلم يه آغوش محكم مى
خواد. كسى كه بهم بگه "من هستم تو هر شرايطى".
از بغل ماهور بيرون اومدم و لبخندى زدم گفتم:
-ديگه فيلم هنديش كرديم. برم صبحانه آماده كنم كه دارم از گرسنگى
ميميرم.
-راستى ساينا خانم، شما كه ديشب ما رو نبردى حداقل كمى تعريف كن!
اخم مصنوعى كردم.
-كور شه چشم گربه ى همسايه؛ چقدر اصرار كردم تا بياى؟؟
ماهور ريز خنديد و با صدايى كه سعى داشت پايين باشه گفت:
-من ميومدم اين خان داداش ما سمت شما نميومد كه ... حالا ببين ديشب
ور دل خانم بوده!
لبخند تلخى زدم و مثل خودش آروم گفتم:
-اين خان داداش شما خيلى گوشت تلخه!
323_
-آره ميدونم. بابا خيلى سعى داره بهش نزديك بشه اما اين دورى مى كنه.
-بايد بهش زمان داد تا با خودش كنار بياد.
ماهور شونه اى بالا داد گفت: 9 2
-چى بگم والا؟ راستش من اينجام بخاطر اينكه خاله كاتيا خيلى بى قرارى
مى كنه تا ببينتت.
-واى، نه ماهور. من آمادگيش رو ندارم. كاش نمى اومدن.

romangram.com | @romangram_com