#احساس_اشتباهی_پارت_502
غياث سرى تكون داد و كنارم نشست. ماهور با ابرو اشاره اى به ما دو تا
كرد كه غياث با صداى جدى گفت:
-حالا كامل تعريف كن چى شده؟
ماهور چهره اى جدى به خودش گرفت كه اصلا ً به اون چهره ى شيطون
نمى خورد. گفت:
-انگار خاله كاتيا از صحبت هايى كه بين عمو آرشاوين و بابا شده مطلع مى
شه كه دخترى كه سالها فكر مى كرده مرده، زنده است و همين باعث ميشه
با اولين پرواز از روسيه به ايران بيان و الانم اون پايين هستن ... مشتاق 9 0
ديدار دخترشون!
نفسم رو با صدا بيرون دادم و به پشتى مبل تكيه دادم. چشم هام رو
بستم.
چرا تا مى اومدم به شرايط عادت كنم يه شرايط جديد و اتفاق جديد رخ
مى داد؟
322_
ماهور نگاهم كرد گفت:
-ساينا خوشحال نيستى كه بعد از اين همه سال دارى پدر مادر واقعيت رو
مى بينى؟
از رو مبل بلند شدم و همونطور كه سمت آشپزخونه مى رفتم گفتم:
-هيچ حسى ندارم، باورت ميشه؟ تا ميام به شرايط عادت كنم شرايط و
اتفاق جديد رخ ميده.
بيست و چند سال تو يه خانواده زندگى كنى اما يهو يه مردى بياد و ادعا
كنه كه تو دخترشى و دلش ميخواد چند صباحى كه زنده است تو كنارش
باشى اما بعد مى فهمى اون آدم كسى نيست جز آدمى كه يه روزى عاشق
مادرت بوده. مادرى كه تا حالا نديديش.
حالم خوب نبود و بغض تو سيبك گلوم بالا پايين مى شد. خيلى حرفا براى
romangram.com | @romangram_com